اطـلاعیه بـروزرسانی و تـخفیف هـای ویژه سـایت :

ثامن کتاب

افراد موفق دائما در حال رشد و یادگیری هستند در حالی که افراد معمولی این ذهنیت را دارند که همه چیز می‌دانند!

هر کجا هستم، باشم، آسمان مال من است. پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است

من به سیبی خوشنودم
و به بوییدن یک بوته ء بابونه .
من به یک آینه ، یک بستگی پاک قناعت دارم .

من صدای پر بلدرچین را ، می شناسم ،

زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه ء عادت از یاد من و تو برود .
زندگی جذبه ء دستی است که می چیند .
زندگی نوبر انجیر سیاه ، در دهان گس تابستان است .
زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره .
زندگی تجربه ء شب پره در تاریکی است .
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد .
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد .
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ء مسدود هواپیماست .

زندگی شستن یک بشقاب است .
زندگی یافتن سکه ء دهشاهی در جوی خیابان است.
زندگی ” مجذور” آینه است .
زندگی گل به ” توان ” ابدیت ،
زندگی ” ضرب ” زمین در ضربان دل ما ،
زندگی ” هندسه ء ” ساده و یکسان نفسهاست .
هر کجا هستم ، باشم ،
آسمان مال من است .
پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است .

سهراب سپهری

به سراغ من اگر می آیید، نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من‌!

به سراغ من اگر می آیید،

پشت هیچستانم‌.

پشت هیچستان جایی است‌.

پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصدهایی است

که خبر می آرند، از گل واشده ی دورترین بوته خاک.

روی شن ها هم‌، نقش های سم اسبان سواران ظریفی ست که صبح

به سر تپه ی معراج شقایق رفتند.

پشت هیچستان‌، چتر خواهش باز است‌:

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،

زنگ باران به صدا می آید.

آدم این جا تنهاست

و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری ست‌.

به سراغ من اگر می آیید،

نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من‌!

 

 

سهراب سپهری

گیسو به هم بریز و جهانی ز هم بپاش!

با خنده کاشتی به دل خلق٬ “کاش ها”
با عشوه ریختی نمکی بر خراش ها

هرجا که چشم های تو افتاد فتنه اش
آن بخش شهر پر شده از اغتشاشها

گیسو به هم بریز و جهانی ز هم بپاش!
معشوقه بودن است و «بریز و بپاش» ها

ایزد که گفته بت نپرستید پس چرا؟
دنیا پر است این همه از خوش تراش ها؟!

از بس به ماه چشم تو پر میکشم٬ شبی
آخر پلنگ می شوم از این تلاشها!

حسین زحمتکش

تو را آن گونه می خواهم

تو را آن گونه می‌خواهم که باغی باغبانش را
شبیه مادر پیری که می‌بوسد جوانش را

تو را در یک شب بارانی غمگین سرودم که
نمی‌دانم زمانش را، نمی‌یابم مکانش را

من آن سرباز دلتنگم، که با تردید در میدان
برای هیچ و پوچ از دست خواهد داد جانش را

پریشانم شبیه پادشاهی خفته در بستر
که بالای سرش می‌بیند امشب دشمنانش را

تو در تقویم من روزی نوشتی دوستت دارم
از آن پس بارها گم کرده‌ام فصل خزانش را

پرستویی که با تو هم قفس باشد نمی‌ ترسد
بدزدند آب و نانش را، بگیرند آسمانش را

تو ماهی باش تا دریا برقصد موج بردارد
تو آهو باش تا صیاد بفروشد کمانش را

من آن مستم که در می‌خانه‌ای از دست خواهد رفت
اگر دستان تو پر کرده باشد استکانش را

علی سلیمانی

چقدر تشنگی لحظه افطار خوش است

چقدر تشنگی لحظه افطار خوش است

چقدر عرض ادب ساحت دلدار خوش است

 

سحر و نم نم باران و کمی حال دعا

اگر آن لحظه شود موعد دیدار خوش است
سر لیلی بنویسید سلامت بادا

سر مجنون بنویسید روی دار خوش است
درد اگر از غم هجران تو باشد بهتر

و به درمان نرسد عاشق بیمار خوش است
به سلامی به کلامی نفس غمگینی

گفتن از خشکی لب های رخ یار خوش است
دم افطار چقدر بغض گلو گیر من است

اصلا آن لحظه فقط ذکر علمدار خوش است
به همان دست علم گیر و همان مشک تهی

روز محشر اگر او هست خریدار خوش است
به همان خواهر مظلومه که آهش میگفت

دیدن اهل حرم بر سر بازار  خوش است
به تلظی علی اصغر ارباب قسم…

روزی کرب و بلا دست علمدار خوش است
یاسر مسافر 

ﺁﻥ ﺩﻭ ﺑﯿﺖ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﻡ ﺭﺍ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﮐﺮﺩ

ﺁﻥ ﺩﻭ ﺑﯿﺖ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﻡ ﺭﺍ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﮐﺮﺩ
ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﮐﺎﺷﺎﻧﻪ ﯼ ﻋﻄﺎﺭ ﺭﺍ ﻭﯾﺮﺍﻧﻪ ﮐﺮﺩ

ﻣﺜﻨﻮﯼ ﻫﺎﯼ ﻟﺒﺖ ﺭﺍ ﺷﺼﺖ ﻣﻦ ﮐﺎﻏﺬ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ
ﻣﻮﻟﻮﯼ ﺑﺎ ﺷﻤﺲ ﺭﺍ ﺑﺎ ﯾﮑﺪﮔﺮ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ

ﻫﺮ ﭼﻪ ﺷﺎﻋﺮ ﺑﻮﺩ ﻭﻫﺮ ﺻﺎﺣﺐ ﻣﻘﺎﻣﯽ ﻋﺎﻗﺒﺖ
ﺳﺮ ﺧﻮﺵ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻣﺴﺘﺖ ، ﺭﺍﻫﯽ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ

ﮔﯿﺴﻮﺍﻧﺖ ﺭﺍ ﻣﺪﻩ ﻫﺮ ﺩﻡ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﻧﺴﯿﻢ
ﻣﻮﺝ ﮔﯿﺴﻮﯾﺖ ﺷﺮﺍﺭ ﺍﻧﺪﺭ ﺩﻝ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﮐﺮﺩ

ﻋﺸﻮﻩ ﻭ ﻃﻨﺎﺯﯾﺖ ﺭﺍ ﺣﺎﻓﻆ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺩﯾﺪ
ﮔﻔﺖ ﺧﻮﺵ ﺑﺮ ﺣﺎﻝ ﻣﻌﺸﻮﻗﯽ ﮐﻪ ﺯﻟﻔﺖ ﺷﺎﻧﻪ ﮐﺮد