ثامن کتاب
افراد موفق دائما در حال رشد و یادگیری هستند در حالی که افراد معمولی این ذهنیت را دارند که همه چیز میدانند!
31 اردیبهشت, 1395
شعر و ادب, فرهنگی
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
حمید مصدق ( خرداد ۱۳۴۳)
—————
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
فروغ فرخزاد
———-
او به تو خندید و تو نمی دانستی
این که او می داند
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
از پی ات تند دویدم
سیب را دست دخترکم من دیدم
غضبآلود نگاهت کردم
بر دلت بغض دوید
بغض ِ چشمت را دید
دل و دستش لرزید
سیب دندان زده از دست ِ دل افتاد به خاک
و در آن دم فهمیدم
آنچه تو دزدیدی سیب نبود
دل ِ دُردانه من بود که افتاد به خاک
ناگهان رفت و هنوز
سال هاست که در چشم من آرام آرام
هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان
می دهد آزارم
چهره زرد و حزین ِ دختر ِ من هر دم
می دهد دشنامم
کاش آنروز در آن باغ نبودم هرگز
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که خدای عالم
ز چه رو در همه باغچه ها سیب نکاشت؟
مسعود قلیمرادی
———-
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد
غضب آلود به او غیظی کرد
این وسط من بودم
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام
هر دو را بغض ربود
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت
او یقیناً پی معشوق خودش می آید
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود
مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
جواد نوروزی
29 اردیبهشت, 1395
شعر و ادب, فرهنگی
دوستت دارم پریشان، شانه میخواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم، دانه میخواهی چه کار؟
مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری، خانه میخواهی چه کار؟
خرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه میخواهی چه کار؟
26 اردیبهشت, 1395
شعر و ادب, فرهنگی
ای عقل اگر دیوانه ای
زنجیر گیسویش نگر
ای عشق اگر شوریده ای
در چشم جادویش نگر
شور شراب ناب را
در نرگس مستش بخوان
افسانهء مهتاب را
در پرتو رویش نگر …
23 اردیبهشت, 1395
شعر و ادب, فرهنگی
با دیدن چشمان تو زیبا شده شعرم…
همرنگ غرلنامه ی نیما شده شعرم…
با این دل دیوانه ی من باز چه کردی…
بی پرده ببین با تو هم آوا شده شعرم…
ای مریم تنهایی من بانگ بر آور…
فریاد پس از مرگ مسیحا شده شعرم…
سوگند به باران تو ای عشق بهاری…
بی آتش زرتشت ٬ اوستا شده شعرم…
خوابم شده بیداری چشمان تو امشب…
انگیزه ی روییدن فردا شده شعرم…
بگذار که این پنجره ها بسته بمانند…
بر روی تو دروازه ی دنیا شده شعرم…..
19 اردیبهشت, 1395
شعر و ادب, فرهنگی
قهوه و شعر و خیال تو و این باد خنک…
باز لبخند بزن، قهوه شکر میخواهد.
صفورا یال وردی
12 اردیبهشت, 1395
شعر و ادب, فرهنگی
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه مسئله هاست
فاضل نظری
10 اردیبهشت, 1395
شعر و ادب, فرهنگی
بیستون دیشب به چشمم جاده ای هموار بود
ابن سیرین را خبر کن ، خواب شیرین دیده ام
سید حمیدرضا برقعی
10 اردیبهشت, 1395
شعر و ادب, فرهنگی
ای خوشا آن دل که آزاری نمی آید از او
غیر کار عاشقی کاری نمی آید از او
رهی معیری
10 اردیبهشت, 1395
شعر و ادب, فرهنگی
سبز ، قرمز ، سورمه ای، فرقی ندارد رنگ ها
صورت تو روسری ها را چه زیبا می کند
رامین عرب نژاد
9 اردیبهشت, 1395
شعر و ادب, فرهنگی
در لباس آبی از من بیشتر دل می بری
آسمان وقتی که می پوشی ، کبوتر می شوم
مهدی فرجی
25 فروردین, 1395
شعر و ادب, فرهنگی
با حریفان گفته ای خواهی فراموشم کنی
سر خوش از این گفته ام چون یادی از من کرده ای
یغما جندقی
12 فروردین, 1395
شعر و ادب, فرهنگی
در دلِ من چیزیست، مثلِ یک بیشه ی نور
مثلِ خواب دمِ صبح
و چنان بی تابم
که دلم می خواهد، بدوم تا تهِ دشت
بروم تا سرِ کوه
دورها آواییست که مرا می خواند…
سهراب سپهری
10 فروردین, 1395
شعر و ادب, فرهنگی
شبیهِ قاصدک هاى رها در دشت میدانم
لبت بر باد خواهد داد روزى دودمانم را
سید تقی سیدی
4 فروردین, 1395
شعر و ادب, فرهنگی
شاهنشینِ چِشٖمِ مَن تِکیهِ گَه خیالِ توست
جایِ دُعاست شاهِ من بی تو مَباد جای تو
حافظ
19 دی, 1394
شعر و ادب, فرهنگی
تو نماز نیمه شبها…تو نیایشی،نه شعری!
تو شبیهِ یک دعایی،که مقدسی کُمیلی…
19 دی, 1394
شعر و ادب, فرهنگی
دوش میگفت که فردا بدهم کام دلت
سببی ساز خدایا که پشیمان نشود
حافظ
19 دی, 1394
امام رضا علیه السلام, اهل بیت پیامبر اسلام, شعر و ادب, فرهنگی, مناسبت ها
دکترم گفت مریض است دلش را ببرید
گره بر پنجره فولاد خراسان بزنید
19 دی, 1394
شعر و ادب, فرهنگی
هر سنگ که بر سینه زدم نقش تو بگرفت
آن هم صنمی بهر پرستیدن من شد
طالب آملی
15 دی, 1394
شعر و ادب, فرهنگی
خواندنی هستی شبیه یک رباعی ناب ناب
هر که لبهای تو را خواند غزلگو می شود
.
15 دی, 1394
شعر و ادب, فرهنگی
ریخت بر من قطره ای از ناز دوست
جزء جزء هستی ام بی تاب اوست…
مولانا