هرچه در خاطر من بود فراموشم شد
جز خیال تو که هرگز نرود از یادم
باقی اصفهانی
هرچه در خاطر من بود فراموشم شد
جز خیال تو که هرگز نرود از یادم
باقی اصفهانی
مثل لزوم نور برای درخت ها
هر روز لازم است که حتما ببینمت
انقلاب قلب من محتاج شورش های توست
چون مصدق باش تا عشقم به تو ملی شود….
کمی گیجم کمی منگم ، عجیب است
پریده بی جهت رنگم ، عجیب است
تو را دیدم همین یک ساعت پیش
برایت باز دلتنگم ، عجیب است
ماییم و سمرقند و بخارا که نداریم
یک بوسه ترکی بده لطفا صلواتی 🙂
محمد عباسی
در خیال من نمیگنجد دلم را بشکنی
هرکسی آمد شکست، امّا تو هرکس نیستی
ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ ﻭ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﻏﺰﻝ ﻫﺴﺖ
ﺣﻀﻮﺭﺕ ﻣﺜﻞِ ﯾﮏ ﺩﻧﯿﺎ ﻋﺴﻞ ﻫﺴﺖ
ﻣﯿﺎﻥِ ﺧﺎﻃﺮﻡ … ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽِ ﺗﻮ
ﮐﺘﺎﺑﯽ ﺷﻌﺮ ﻭ ﺻﺪ ﺿﺮﺏُ ﺍﻟﻤﺜﻞ ﻫﺴﺖ
ﺑﺠﺰ ﻣُﻬﺮِ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺑﺮ ﺩﻟﻢ ﻧﯿﺴﺖ
ﻣﮕﺮ ﻣِﻬﺮِ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﯾﮕﺮ ﺑَﺪَﻝ ﻫﺴﺖ ؟
ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﯿﻦِ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺻﺪ ﻗﻠﻨﺪَﺭ
ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺟَﺪَﻝ ﻫﺴﺖ
ﺑُﺖِ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﻟﻢ ﺑﺎﺵ ﺑﺴﯿﺎﺭ
ﮐﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ « ﻻﺕ ﻭ ﻋُﺰّﯼ ﻭ ﻫُﺒَﻞ*« ﻫﺴﺖ
ﺻﻔﺎﯼِ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ :
ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ ﻭ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﻏﺰﻝ ﻫﺴﺖ❤
تنها تویی که از لب من شعر می شوی
هر کس که لایق غزل عاشقانه نیست …!
جمعه ها چشمان من لبریز از نم میشود
تا غروبش سر بیاید پر ز ماتم میشود
حکم عصر جمعه را هرگز نفهمیدم چرا؟
این چنین سرتا سر دنیا پر از غم میشود
یوسـف محـقق
زلف مشکین تو یک عمر تامل دارد
نتوان سرسری از معنی پیچیده گذشت!
صائب تبریزی
آه دیوانه ! ، تو آنــسویِ جهان هم بروی
من به چشمانِ تو از پلکِ تو نزدیک ترم ….
.
رقص باید که عجین با دف و سرنا بشود
باده خوب است به اندازه مهیـا بشود
داده ام دخترکان سیب بریزند به حوض
گفته ام تا همـه جا هلهله برپا بشود
شاعران با غزل نیمه تمام آمده اند
دامنت را بتکان قافیه پیدا بشود
روسری سر کن و نگذار میان من و باد
سر آشفتگی موی تـــو دعوا بشود
هیچکس راهی میخانه نخواهد شد اگر
راز سکر آور چشمان تو افشا بشود
بلخ تا قونیه از چلچله پر خواهد شد
قدر یک ثانیه آغوشت اگر وا بشود
حیف ! یک کوه مذابی و کماکان باید
عشوه هایت فقط از دور تماشا بشود
این المنتقم
تکیه بر کعبه بزن… وارث شمشیر دو دم
“اشهد ان علی” از تو شنیدن دارد...
به افسون کدامین شعر در دام من افتادی
گر از یادم رود عالم,تو از یادم نخواهی رفت…
شهریار
یا امیرالمومنین(ع)
“دم” گرفتم ز هوای رجز حیدری ات
ای دمت گرم که تیغ تو “دو دم” میگیرد
گیسو میان واژه برایم رها نکن
من از تبار واژه ی سرخ سیاوشم
بانو به قول حضرت استاد شهریار:
“عاشق نبوده ای که بفهمی چه میکشم!”
حامد عسکری
یا امام حسن مجتبی علیه السلام
خیلی مفصل باید از عشق شما گفت
یک عمر باید یاحسن یا مجتبی گفت
زیرکی می گفت شعرت رنگ چشمان کسی ست
راست هم می گفت خیلی تحت تأثیر توام…
تا سیب گونه ات بنوازد نگاه را
آدم چگونه سر نسپارد گناه را؟
حالم شبیه شانه ی بیچاره ایست که
در لابه لای موی تو گم کرده راه را
هر چند گفته اند که بوسیدنت خطاست
توجیه می کند لب تو اشتباه را
چشم تو بس که جاذبه دارد٬ عجیب نیست
عمری خدا به دور تو گردانده ماه را
حالم بد است٬ مثل گدایی که سالهاست
چشمش گرفته دختر یک پادشاه را
من در نماز غرق که باشم بغیر تو؟!
اسمت می آید “” اشهد ان لا اله” را
یا امیرالمؤمنین…
من همان عاشقِ دربندِ تواَم مولا جان
یک نگاهِ تو به من سجدهی واجب دارد…